![]() |
![]() |
|
|
اون كه هر چي ابره دنياست خونه داره تو چشاش اون كه ناچاره بخنده اما گريست خنده هاش اون كه تو شهرش غريبه با يه عالم آشنا هيچكدوم باور نكردن غربت تلخ صداش اون منم، اون منم، اون منم، بغضمو تو گلو ميشكنم ديروز من مثل امروز، مثل فرداست، هر روز دستام سردو تنهاست ديروز، امروز، فردا... خيلي سخته اين تنهايي، بي فردايي، تنها موندن، تنها خوندن تنها، تنها، تنها... اون كه خيلي قصه داره رو لبهاي بي صداش مونده فريادش تو سينه در نمياد از لباش قده يه دنيا كتابه با يه عالم گفتني، هر كدوم از غصه هاشو هر كدوم از قصه هاش اون منم، اون منم، اون منم، بغضمو تو گلو ميشكنم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:15 توسط sk8er |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:31 توسط sk8er |
|
|
من آن موجم كه آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم هميشه در گريزو در گذارم نميمانم به يكجا بي قرارم سفر يعني من و گستاخي من هميشه رفتنو هرگز نماندن هزاران ساحلو ناديده ديدن به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن من از تبار دريا از نسل چشمه سارم رها تر از رهايي حصار بي حصارم ساحل حصار من نيست پايان كار من نيست همدرد و يار من نيست كسي كه يار من نيست در انتظار من نيست صداي زنده بودن در خروشم به ساحل چون مي آيم خموشم به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست براي مرگ هم در خانه جا نيست اگر خاموش بشينم روا نيست دل از دريا بريدن كار ما نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:26 توسط sk8er |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:8 توسط sk8er |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:4 توسط sk8er |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:52 توسط sk8er |
|
|
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد . وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! » مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو. تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . تامي از غصه گريه كرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:42 توسط sk8er |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:20 توسط sk8er |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:35 توسط sk8er |
|
|
نگاه خسته به درهاي بسته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:49 توسط sk8er |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
skate Harry potter |
|
RSS
|